|
مطالعات نقد ادبی
|
||
|
نقد وتحلیل آثارادبی ونظریه پردازی ادبی |
بارزترين نمود عيني حضور نوسنّتيان، در دانشگاهها بوده است.
اديبانِ نوسنّتي در دانشگاهها كوشيدند با ژرفنگري، ديرباوري، روي آوردن به شيوهي ترديد علمي
و انتقاد از هرگونه شيوهي خشكِ مكانيكي (كه بر بسياري از آثار نوسنّتيان دورهي نخست سايه
انداخته بود) به دور مانند. گروهي كه در دهههاي اخير در تكاپوي بازگرداندن شور و نشاط به ادبياتِ
درون دانشگاهي بودهاند كوشيدهاند روشهاي نو علمي را با مباحثِ كلاسيك ادبِ مَدْرسي پيوند
دهند. در ميان اينان، كاميابي عمدتاً از آنِ كساني بوده است كه از يك چشمانداز، در حوزهي ادبياتِ
درون دانشگاهي جاي ميگيرند و از منظري ديگر، در قلمرو ادبيات روشنفكرانه. جامعيّتِ اين
پژوهشگران، رمز اصلي توفيقِ انديشهورزيِ آنان بوده است. در اين ميان، پژوهشهاي بنيادين و
نظريهپردازي اساسي را نسل تازهاي از اديبانِ دانشگاهي و روشنفكر ارائه كردهاند كه با
مباحثِ جديد زبانشناسي، فلسفه و معرفتشناسي آشنايند و عمدتاً به مباحث ميان رشتهاي
گرايش يافتهاند. ميتوان انتظار داشت كه از درونِ اين حركت جديد، اديباني پديد آيند كه
از يك سو با بهره گرفتن از روشهاي علميِ نوين، به «صورت» اثر ادبي و با گرايش به كاربرد
شيوههاي فلسفي و رويكردهاي معناشناسي به «جوهر» اثر ادبي بينديشند.
آن چه پیشتر نوشتم وآن چه اکنون می خواهم بنگارم شاید تاحد زیادی با شیوه های معمول وبلاگ نویسی چندان همخوانی ندارد .چرا که معمولا در صفحات وبلاگ ُ مطالب چندان علمی وجدی نمی نویسند ُاما با توجه به عنوان وبلاگ وگرایش هاو علایق منُ آن چه من می نگارم همه از سر درد آسیب شناسی ادبیات وهنر است واندکی هم چاشنی سیاست واجتماع.
واما مطلب دوم تقدیم به خواننده ی فرهیخته وخردورز:
در كشاكشِ تقابل بين «سنّت» و «نوگرايي» سه گروه از يكديگر متمايز شدند: سنّتگرايان،
نوگرايان و نو سنّتيان. سنّت، ساز و كاري دوگانه دارد: از يك سو، از آنِ گذشته است و بنابراين،
گاه سنّت به صورتِ سنگوارههايي نمود مييابد كه قادر است ذهنيّت هنرمند و آفرينندهي اثر ادبي
را در سيطرهاي گزيرناپذير خود بگيرد و خلّاقيّت او را سلب و يا محدود كند و به پيروي وادارد و
از سوي ديگر در ساختنِ امروز مؤثّر است. اين رويهي دوم سنّت، زنده و پوياست و در روند حركتي
انسان در مسير اكنون و آينده، نقشي درخور توجّه ايفا ميكند و عناصر آفرينش هنري را به دست
ميدهد. بنابراين، طبيعي است كه سازوكار گذشتهنگرِ سنّت، ظاهربين باشد. گويا سنّتگرايان،
تنها، ايستايي انسان و جهان هستي را ميبينند و حركتِ شتابنده به سوي جلو را نمينگرند.
در حالي كه نوگرايان عمدتاً در پيِ دگرگونيِ صورت، ميكوشند. مهمترين مشكلِ نوگرايان،
عدم تفاهم با سنّتگرايان بوده است. از جمله دلايلِ شكستِ نوگرايي در برهههايي از تاريخ ما،
سرشتِ يكسونگري آن بود، چنان كه سنّتگرايي نيز به همين دليل به فروپاشي انجاميد. از ميان
اين تضاد، انديشهي نوسنّتي پديد آمد.
گفت و گو بين سنّت و نوگرايي، تقريباً از روزگار اميركبير و تأسيس دارالفنون آغاز شد. بر پا شدنِ
دارالفنون و مدرسههاي نويني از اين دست و در پيِ آن نهضتِ مشروطيّت، كم و بيش به نفع
نوگرايان، سمت و سو يافت. شكلگيري انسجامآميز طبقهي متوسطِ شهرنشين و عمدتاً
ديوانسالار پس از 1300 ش.، به رشد و گسترشِ انديشههاي پيوند دهنده بين سنّت و تجدّد،
گراييد كه بين سالهاي 1320 تا 1332 ش.، نخستين بارقههاي آن درخشيدن گرفت.
پديدهي «نيما»، نمود بارز اين گرايش بود و در پيِ آن، نويسندگان و پژوهشگراني كه كوشيدند
شيوههاي تازهي نقد، تحليل و پژوهشِ آثار ادبي را در چارچوبِ فرهنگِ بومي به كار گيرند
در اين شمارند. بزرگاني از نسلِ اول چون بهار، ياسمي، قزويني، نفيسي، فروغي، اقبال آشتياني،
مينوي، همايي و فروزانفر و از نسل دوم و سوم چون دكتر خانلري، دكتر صفا، دكتر معين،
دكتر يوسفي، دكتر زرّينكوب، دكتر اسلامي نُدوشن و دكتر شفيعيكدكني هر يك
در سويي ـ دير يا زود ـ كوشيدند فرهنگ و ادبِ ملّي و بومي را با ديدي نوبنگرند و با ژرفنگري
در سنّت بومي با ابزارهاي جديد علمي، آن را بسنجند .
اگر بتوانيم ادبيات را به دو حوزهي «ادبياتِ درون دانشگاهي» و «ادبيات برون دانشگاهي» تقسيم
كنيم، به ناگزير بايد بتوانيم با نگاهي علمي، به توانمنديها و ناتوانيهاي هر دو حوزه بپردازيم و در
زدودنِ ناتوانيها و در پيِ آن، گام برداشتن به سوي رشد و بالندگي ادبيات پوياي سرزمينمان و
گستراندنِ توانمنديهاي آن بكوشيم. عموماً اين باور وجود دارد كه ادبياتِ درون دانشگاهي، ادبياتي
است حافظهكار، سنّتگرا، غيرذوقي و غيرسياسي و ادبياتِ برون دانشگاهي، ادبياتي است نوگرا،
راديكال، پويا، روشنفكرانه و سياسي. به نظر ميرسد كه ادبياتِ دانشگاهي، در توجّه كردن به كم
اهميّتترين رجالِ ادبِ فارسي افراط ورزيده، به گنجينهي واژههاي نادر فخر فروخته، در پژوهشهاي
خود، جز غرق شدن در لغت و شواذِ آرايههاي ادبي چيزي ديگري مطرح نكرده و از پيوند ادبيات با
روزگار معاصر گريخته است. در برابر، ادبياتِ برون دانشگاهي، در مسير توجّه به ادبياتِ بيگانه و زبان
و فرهنگِ غرب و تأثيرپذيري از دگرگونيهاي فرهنگي و ادبيِ فراسوي مرزها راه به افراط پيموده است.
با گذشتِ زمان، ادبياتِ درون دانشگاهي ـ چه در عرصهي عمل و چه در حوزهي نظر ـ ادبياتِ برون
دانشگاهي را تحريم كرد و به دشواري به آن، اجازهي راه يافتن به محيطهاي دانشگاهي را داد.
در مقابل، ادبياتِ برون دانشگاهي، غالباً خود را مدّعي راستينِ ادبيات دانسته است. يكي از نمودهاي
اين ستيزهگري و وجود روحيهي محافظهكاري و سنّتگرايي در ميانِ اديبانِ دانشگاهي، كم توجّهي به
ادبياتِ معاصر است كه از يك سو به سببِ سنّتشكني ذاتي آن و از سوي ديگر، بهرهمندي از
رنگ و بوي سياسي، به تابويي تبديل شده است. روحيهي محافظهكارانه و سنّتگراي ادبياتِ
دانشگاهي، زمينهي مناسبي براي عدم تفاهم در برابر جوش و خروش نسلِ نو يعني نسلي كه از
شيوههاي فضل مآبانهي ادبياتِ مَدْرسي گريزان بود، فراهم آورده است.
و نخستین راه
آن گاه آشکار شد
که نخستین گام
برداشته شد ...
سلام
|
|